عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

فقط دو روز مونده عشق مادر ...

  همیشه وقتی یکی ازم می‌پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ می‌گفتم... . ولی تو رو میدونی چند تا دوست دارم؟  یکی!!! می‌دونی چرا؟ چون قوی‌ترین و بزرگ‌ترین عددیه که می‌شناسم... .  دقت کردی که قشنگ‌ترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکی هستن؟؟؟ ماه یکیه... .  خورشید یکیه... .  زمین یکیه... . خدا یکیه... . مادر یکیه... . پدر یکیه... .  تو هم یکی هستی... . وسعت عشق من به تو هم یکیه... . پس اینو بدون از الآن و تا همیشه یکی دوستت دارم... .    فقط 2 روز تا 2 سالگیت مونده عشق مادر     این چند وق...
27 ارديبهشت 1392

پدرم معلم است ولی من دوستش دارم....

  وقتی پدر ادم معلم باشد دنیای ادم رنگش متفاوت است با زمانیکه پدر ادم تاجر باشد.   پدرم حقوق بخور و نمیری داشت ولی حلال. نمیدانم چگونه است که بچه های فرهنگیان همیشه قناعت را پیشه میکنند.حتی به یاد نمی آورم که در کودکی گفته باشم که من فلان چیز را میخواهم.اصلا نمیدانم چطور بود که دلمان بهانه ی چیزی را نمیگرفت که ما دادو فریاد راه بیندازیم و پا بر زمین بکوبیم و عرصه را بر پدر و مادرمان تنگ کنیم.   پدر من  معلم ست سروکارش با چه کسانی است؟ بچه هایی که نمیتواند دماغش را بالا بکشد و همونجور آویزان وارد کلاس میشود آخر سر معلمان حلوا حلوایشان میکنند. پدرم استاد خوبی هم میتوانست بشود....
14 ارديبهشت 1392

روزت مبارک مهربانم...

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی  زندگی  را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم   محبت  تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم.   یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صب...
11 ارديبهشت 1392

پسر مهربون من ♥♥♥

سلام عزیزه دل مادر  امروز یه کاری کردی که دلم میخواست بخورمت  عشق زندگیم  دوست جونیا امروز ایلیای من یه کار خیلی خوشکل انجام داد  اگه دوست دارید بدونید پسر طلا امروز چیکار کرد تشریف بیارید ادامه مطلب   امروز این وروجک همش به من میگفت پنجره رو باز کنم و هی میگفت جوجه جوجه (به هر نوع موجود پر دار میگه جوجه، حتی کلاغ  ) پنجره رو براش باز کردم و گفتم جوجو ها الان نمیان  دستم و کشید و گفت این نه (یعنی اون یکی پنجره که توری نداره باز کن، اخه به یکی از پنجره ها توری نصب کردیم) خلاصه براش باز کردم و رفتم سراغ کارام، هر دفعه یه نگاهی بهش مینداختم که کار خطرناکی انجام نده  یکی...
10 ارديبهشت 1392